تبلیغات
شعر,poem,داستان,story,متافیزیک - داستان زیبای عروسک !
 
شعر,poem,داستان,story,متافیزیک
اس ام اس,جک,چیستان,ضرب المثل,انواع داستان و ...
درباره وبلاگ


داستان , رمان , شعر , تست هوش , تست روانشناسی , اس ام اس , جک , ضرب المثل , داستان کوتاه , متافیزیک , poe , verse , poesy , rime , balladry

مدیر وبلاگ : سید سید
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از بخش های وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی

کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک

در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با

بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از

پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت:

برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم

ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته

پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا

پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از

فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این

عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را

خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه

می خورد.

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس

بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم،

شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر

نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است

من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که

خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!

پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!

بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل

رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که

خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله

عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در

شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری

افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و

دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم

است.

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش

خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت.

اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس

عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم

کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز

سفید و یک عکس بود.




نوع مطلب : دانستنیهای جالب(Cognizable)، 
برچسب ها : داستان زیبای عروسک !، داستان، داستان جدید، داستان جالب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 17 شهریور 1392
سید سید
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:25 ق.ظ
I am really grateful to the owner of this web page who has shared this
great post at at this time.
پنجشنبه 17 فروردین 1396 07:34 ق.ظ
I was able to find good advice from your content.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر