شعر,poem,داستان,story,متافیزیک
اس ام اس,جک,چیستان,ضرب المثل,انواع داستان و ...
درباره وبلاگ


داستان , رمان , شعر , تست هوش , تست روانشناسی , اس ام اس , جک , ضرب المثل , داستان کوتاه , متافیزیک , poe , verse , poesy , rime , balladry

مدیر وبلاگ : سید سید
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از بخش های وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!




نوع مطلب : داستان کوتاه(short story)، 
برچسب ها : ما چقد زود باوریم!، داستان، داستان جدید، داستان كوتاه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 31 شهریور 1392
سید سید
یکی بود یکی نبود


زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود


توی یه آپارتمان توی یه شهر شلوغ یه خانم بزی زندگی می کرد با سه

تا بره ی خوشگلو شیطون؛


شنگول و منگول و حبه ی انگور.


اون دور و ورا تو یه کوچه ی باریک و قدیمی و تو یه خونه ی درب و داغون

و ترسناک "آقا گرگه" قصه ی ما زندگی میکرد سالهای سال بود که

واسه خوردن یه بره ی سوخاری شده که با روغن کرمونشاهی سرخ

شده باشه دلش لک زده بود؛از آخرین باری که تونسته بود گله ی

گوسفندای چوپان دروغگو رو بدره و یه دلی از عزا دربیاره سالها گذشته

بود؛هرچند وقت یه بار آقا گرگه میرفت در آپارتمان شنگول و منگول و

حبه انگور اما هربار که تو آیفون تصویری چهره ی زشتشو میدیدن

شنگول و منگول چهار تا فحش آب دار بارش میکردن و آقا گرگه دست از

دم درازتر برمیگشت درست عین آقا گرگه تو کارتون میگ میگ که

همیشه بدشانس بود؛آقا گرگه بدجوری جای خالی روباه مکار رو حس

میکرد چون اگه اون بود حتما یه نقشه ی خوب واسش میکشید و اونو

به هدفش میرسوند؛اما روباه مکار زیاد در دسترس نبود و زود به زود هی

خطشو عوض میکرد و آخرین شماره ای که آقا گرگه ازش داشت مال

زمان جوونیای پینوکیو بود؛همون پینوکیویی که پدر ژپتو سالهاست ازش

یه قلیون خوشگلو خوش نقش ساخته بود.




نوع مطلب :
برچسب ها : پیش فرض پایان داستان شنگول و منگول در سال 2012، داستان طنز، داستان كوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 شهریور 1392
سید سید
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک

کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط

خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط

خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با

یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت

بدهیم. همه سوار قطار شدند.


آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه

نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور

کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط،

لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن

بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به

این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.


بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی

ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز

کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما

در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند.


یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟

یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه

ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه

ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند

لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت

جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!




نوع مطلب : داستان طنز(satire story)، 
برچسب ها : طنز ایرانی ها باهوش ترن !، داستان طنز، داستان خنده دار، داستان جدید،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 شهریور 1392
سید سید
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و

گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی،

این هم پولش.


بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد

و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر

خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک

مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.


ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که

احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت

می‌کشه گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو

بردار”


دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم،

نمی‌شه شما بهم بدین؟ ”


بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟


و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت

من بزرگتره!




نوع مطلب :
برچسب ها : یک مشت شکلات...، داستان جدید، داستان كوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 18 شهریور 1392
سید سید
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی

کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک

در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با

بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از

پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت:

برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم

ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته

پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا

پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از

فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این

عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را

خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه

می خورد.

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس

بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم،

شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر

نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است

من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که

خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!

پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!

بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل

رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که

خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله

عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در

شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری

افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و

دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم

است.

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش

خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت.

اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس

عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم

کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز

سفید و یک عکس بود.




نوع مطلب : دانستنیهای جالب(Cognizable)، 
برچسب ها : داستان زیبای عروسک !، داستان، داستان جدید، داستان جالب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 17 شهریور 1392
سید سید


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو