شعر,poem,داستان,story,متافیزیک
اس ام اس,جک,چیستان,ضرب المثل,انواع داستان و ...
درباره وبلاگ


داستان , رمان , شعر , تست هوش , تست روانشناسی , اس ام اس , جک , ضرب المثل , داستان کوتاه , متافیزیک , poe , verse , poesy , rime , balladry

مدیر وبلاگ : سید سید
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از بخش های وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

واقعاً خاله میترا کیست؟

 

فردی نا مشخص که چند وقتیست در لیست گوگل هم یافت می شود. خانمی که اصلاً معلوم نیست وجود خارجی دارد یا نه؟ فردی که امروز در خیلی از وبلاگها و داستانهای آن با افکار مختلفی بازی می کند و بیچاره ان خاله ای که اسمش میترا باشد. افراد مجهولی، داستانهای مجهولی در باره فرد مجهولی نوشته و عده ی کثیری را سر کار میگذارند. این عده که معمولاً شبها ساعتها پای اینترنت نشسته و داستانهای خیالی این و آن را مطالعه می کنند، احتمالاً در روز بیکار بوده یا خود را به بیکاری می زنند.

 

من هنوز علت شهرت خاله میترا را نفهمیدم. واقعاً چرا یک مفهوم خیالی به چنین شهرتی می رسد؟





نوع مطلب :
برچسب ها : واقعاً خاله میترا کیست؟، داستان، داستان کوتاه، داستان جدید،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 بهمن 1392
سید سید

دلیل اصلی ترافیک

آورده اند روزی مریدی از ش ی خ دلیل ترافیک و ازدیاد خودروها را جویا همی شد.

ش ی خ همی فرمود: «دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره» .

مریدان انگشت در دهان، ش ی خ را ندا دادند : «یا ش ی خ! چگونه است ؟»

ش ی خ فرمود : «بیست درصد خودروها به دنبال د ا ف همی گردند، بیست درصد دگر د ا ف را یافته به دنبال جا همی گردند و بیست درصد باقی، برادران ب س ی ج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند

 

و این چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند.





نوع مطلب :
برچسب ها : دلیل اصلی ترافیک، ترافیک، داستان جدید، داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 بهمن 1392
سید سید
ثروتمند بی پول

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند.
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى‌اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته‌هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.




نوع مطلب :
برچسب ها : ثروتمند بی پول، داستان، داستان جدید، داستان زیبا، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 دی 1392
سید سید

اول از همه اینکه حرف بزنید…

یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از “الاغ زندگی” خورده‌اید را با او تقسیم کنید…

بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید… و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:

گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…

اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.

همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.

آینده را هم که رسما باید به هیچ وجه به حساب نیاورید.

ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..

فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:

حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون…!!!

آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…

کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…

مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید…

ورزش قاتل استرس است…

لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و بازو دربیاورید…

همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…

…

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:

ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…

ششم اینکه باور داشته باشید: زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست!

خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و”رقابت‌پیشگی”، استرس‌زا است…

اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…

هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…

خودتان باشید…

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل “ترس‌زا” هراس نداشته باشید:

مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…

نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس درد است…
ترس، استرس می زاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید

آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…

آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!

نهم اینکه بخندید:

همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید…
همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…

یاد بگیرید بخندید…
به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
به بدبختی‌ها بخندید…
به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید…
به خودتان بخندید…

دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند





نوع مطلب :
برچسب ها : راه های مقابله با جفتک های الاغ زندگی، داستان، داستان کوتاه، داستان جدید، زندگی، الاغ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 20 مهر 1392
سید سید
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!




نوع مطلب : داستان کوتاه(short story)، 
برچسب ها : ما چقد زود باوریم!، داستان، داستان جدید، داستان كوتاه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 31 شهریور 1392
سید سید


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic